تبليغاتX
من شکسته



























من شکسته

آسیمه سر رسیدی از غربت بیابان

دلخسته دیدمت در آوار خیس باران

وا مانده در تبی گنگ ناگه به من رسیدی

من خود شکسته از خود در فصل نا امیدی

در برکهء دو چشمت نه گریه و نه خنده

گم کرده راه شب را سرگشته چون پرنده

من ره به خلوت عشق هر گز نبرده بودم

پیدا نمیشدی تو شاید که مرده بودم
 
من با تو خو گرفتم از خنده ات شکفتم

چشم تو شاعرم بود تا این ترانه گفتم

در خلوت سرایم یک باره پر کشیدی

آن گاه ای پرنده بار دگر پریدی

اکبر آزاد


پ.ن :

آن قدر باران ،

آن قدر باران ،

آن قدر تو....


پ.ن 2 :

انتقالی از 20 آذر 90

نوشته شده در شنبه نهم اردیبهشت 1391ساعت 23:11 توسط محمد

کزازی ام کرده ای ...

کزازی ام کرده ای ...کزازی ام کرده ای ...

کزازی ام کرده ای ...کزازی ام کرده ای ...


پ.ن :

منو زدی به طوفان ، خودت گرفتی آروم!!

پ.ن2:

تا می توانم برات خواهم نوشت و رو همه ی پاکت هاش هم خواهم نوشت : ......

بیخیال!!


یا علی

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391ساعت 22:49 توسط محمد|

سلام

حال همه ی ما خوب است

ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور که مردم به آن شادمانی بی سبب می گویند.

با این همه عمری اگر باقی بود؛ طوری از کنار زندگی می گذرم که نه زانوی آهوی بی جفت بلرزد و نه این دل ناماندگار بی درمان

تا یادم نرفته است بنویسم، حوالی خواب های ما سال پر بارانی بود،

می دانم همیشه حیاط آنجا پر از هوای تازه ی باز نیامدن است...

اما تو لااقل، حتی هر وهله، گاهی، هر از گاهی، ببین انعکاس تبسم رویا شبیه شمایل شقایق نیست

راستی خبرت بدهم: خواب دیده ام خانه ای خریده ام، بی پرده، بی پنجره ، بی در، بی دیوار

هی بخند...

بی پرده بگویمت: چیزی نمانده است؛ من چهل ساله خواهم شد...

نوشته شده در شنبه بیست و ششم فروردین 1391ساعت 23:49 توسط محمد

دارم مزاج عوض می کنم

من شیرینی دوست داشتم،

تو تلخ ی، خیلی 

دارم تلخ می شوم.

دارم مزاج عوض می کنم...

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391ساعت 23:12 توسط محمد

نشانه بگیرم...

نیت کنی که چشم اسفندیار یا پاشنه ی آشیل را بزنی، به هر کجام بخورد، می میرم.

مرا در هیچ چشمه ای نشسته اند...

زدی، دستات را، سیب را - نوش دارو - را به سینه ام برسان.

مرا از مرگ گریزی نیست.

مرا با لب هات بمیر...

مرا خاموش بمیر...

مرا نکش ، مرا بمیر....!


پ.ن : 

همیشه متن های بلند را تو گفته ای،

متن های کوتاه را من...!

دلم یک متن بلند کشیده است!

دلم یک یــــــــــــــــای کشیده ، کشیده است...

دلم، دلت را کشیده است.


پ.ن 2 :

وقت است که بنشینی و گیسو بگشایی

تـا بـا تو بگویم غم شــب هـــای جــدایـی 

نوشته شده در یکشنبه ششم فروردین 1391ساعت 12:33 توسط محمد|

من پا برهنه در تو قدم زدم

و نفهمیدم از کجا دانستی پاهام، شوق پروانه شدن دارند.

از کجا دانستی که پاهام را شفیره کردی؟!

و من پاهام، بی خبر، زمین گیر چشم هات شد...


پ.ن :

من همه ی دنیا را به همه کس، آسان گرفته ام، الا تو را به خودم...!


نوشته شده در جمعه چهارم فروردین 1391ساعت 23:5 توسط محمد|

نوشته شده در سه شنبه یکم فروردین 1391ساعت 16:17 توسط محمد

هوا ت ، نه از آن هوا هاست که تکه زغال نیم افروخته ای برای شعله ور شدن، 

برای زندگی به آن نیاز داشته باشد.

یا از آن هوا ها که یکی را اجیر کنی بشناسدش و دم به دقیقه هی ، گزارش دهد...

هوا ت، از آن هواهاست که جان هزار هزار  کنده هیزم گر گرفته را در آن، می گیرد.

هوا ت، تورنادو ست...

و من یک obligate aerobe 

یا نه، هوا ت، «برداً سلاماً» ست...


پ.ن :

Some day, I'll at last cross your eyes, on a woody boat...!!



نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390ساعت 2:14 توسط محمد|

من در حضور تو، فقط زبان مادری م را به یاد می آورم :

زیبا را "گزل"

تو را "سن"

چشم را " گز"

دست هات را سیب ، "آلما" می دانم!

من اشک را "یاش"

ماه را "آی"

و تو را که عکس رخ ت افتاده بر آب ، "آی سو دا" می خوانم.

من در حضور تو همه ی "ت" ها را "ط" نوشته ام

و همه ی "گاف" ها را از مخرج ادا می کنم.


پ.ن : 

تو اول ش نبودی ، آخرش را نمی دانم!

همین وسط ها بود که نفس م به نفس هات گره خورد ، بی دلیل!!

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم اسفند 1390ساعت 22:25 توسط محمد|

آتش بازی ای راه انداخته است در دلم، این چهارشنبه ی آخر چشم های تو...


زردی من از تو

سرخی تو از خودت...

***


بلدی بسوزانی؟

بلدی نباشم؟

بلدی...؟!

بلدی چشم های قندیل گرفته را آب کنی ، پیشانی های یخ زده را گرم؟!

من تا آخرالزمان پیشانی ات را "ها" خواهم کرد ، تو دست هام را رها نکن...!



نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390ساعت 21:35 توسط محمد|

ای ساحل آرامش م

سوی تو پر می کشم

از دوری ت در آتشم...



این پست ، بقیه دارد...!

نوشته شده در شنبه سیزدهم اسفند 1390ساعت 1:53 توسط محمد|

بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست                   
بگشای لب که قند فراوانم آرزوست

ای آفتاب حسن برون آ دمی ز ابر                         
کان چهره مشعشع تابانم آرزوست

گفتی ز ناز بیش مرنجان مرا برو                           
آن گفتنت که بیش مرنجانم آرزوست

وان دفع گفتنت که برو شه به خانه نیست              
وان ناز و باز و تندی دربانم آرزوست

این نان و آب چرخ چو سیل‌ست بی‌وفا                   
من ماهیم نهنگم عمانم آرزوست

یعقوب وار وااسفاها همی‌زنم                              
دیدار خوب یوسف کنعانم آرزوست

والله که شهر بی‌تو مرا حبس می‌شود                   
آوارگی و کوه و بیابانم آرزوست

زین همرهان سست عناصر دلم گرفت                  
 شیر خدا و رستم دستانم آرزوست

جانم ملول گشت ز فرعون و ظلم او                       
آن نور روی موسی عمرانم آرزوست

زین خلق پرشکایت گریان شدم ملول                     
آن‌های هوی و نعره مستانم آرزوست


دی شیخ با چراغ همی‌گشت گرد شهر                  
کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست

گفتند یافت می‌نشود جسته‌ایم ما                       
 گفت آنک یافت می‌نشود آنم آرزوست

پنهان ز دیده‌ها و همه دیده‌ها از اوست                   
آن آشکار صنعت پنهانم آرزوست

گوشم شنید قصه ایمان و مست شد                     
کو قسم چشم صورت ایمانم آرزوست

یک دست جام باده و یک دست جعد* یار                  
رقصی چنین میانه میدانم آرزوست

باقی این غزل را ای مطرب ظریف                           
زین سان همی‌شمار که زین سانم آرزوست

بنمای شمس مفخر تبریز رو ز شرق                       
من هدهدم حضور سلیمانم آرزوست

مولوی (با تصرف)


* یا زلف یار!

نوشته شده در دوشنبه یکم اسفند 1390ساعت 23:6 توسط محمد


آخرين مطالب
» آسیمه سر
» من این روزها آی زهر می خورم!!
» من وقتی پیامبر شدم، می میرم!
» مزاج
» عود
» پروانه
» تو را من چشم در راهم...
» هوا ت!
» زبان مادری
» تو سوری

 Design By : Pichak