من شکسته
آسیمه سر رسیدی از غربت بیابان اکبر آزاد پ.ن : آن قدر باران ، آن قدر باران ، آن قدر تو.... پ.ن 2 : انتقالی از 20 آذر 90 کزازی ام کرده ای ...کزازی ام کرده ای ... کزازی ام کرده ای ...کزازی ام کرده ای ... پ.ن : منو زدی به طوفان ، خودت گرفتی آروم!! پ.ن2: تا می توانم برات خواهم نوشت و رو همه ی پاکت هاش هم خواهم نوشت : ...... بیخیال!! یا علی سلام حال همه ی ما خوب است ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور که مردم به آن شادمانی بی
سبب می گویند. با این همه عمری اگر باقی بود؛ طوری از کنار زندگی می گذرم که نه
زانوی آهوی بی جفت بلرزد و نه این دل ناماندگار بی درمان تا یادم نرفته است بنویسم، حوالی خواب های ما سال پر بارانی بود، می دانم همیشه حیاط آنجا پر از هوای تازه ی باز نیامدن است... اما تو لااقل، حتی هر وهله، گاهی، هر از گاهی، ببین انعکاس تبسم رویا
شبیه شمایل شقایق نیست راستی خبرت بدهم: خواب دیده ام خانه ای خریده ام، بی پرده، بی پنجره ،
بی در، بی دیوار هی بخند... بی پرده بگویمت: چیزی نمانده است؛ من چهل ساله خواهم شد... من شیرینی دوست داشتم، تو تلخ ی، خیلی دارم تلخ می شوم. دارم مزاج عوض می کنم... نیت کنی که چشم اسفندیار یا پاشنه ی آشیل را بزنی، به هر کجام بخورد، می میرم. مرا در هیچ چشمه ای نشسته اند... زدی، دستات را، سیب را - نوش دارو - را به سینه ام برسان. مرا از مرگ گریزی نیست. مرا با لب هات بمیر... مرا خاموش بمیر... مرا نکش ، مرا بمیر....! پ.ن : همیشه متن های بلند را تو گفته ای، متن های کوتاه را من...! دلم یک متن بلند کشیده است! دلم یک یــــــــــــــــای کشیده ، کشیده است... دلم، دلت را کشیده است. پ.ن 2 : وقت است که بنشینی و گیسو بگشایی تـا بـا تو بگویم غم شــب هـــای جــدایـی و نفهمیدم از کجا دانستی پاهام، شوق پروانه شدن دارند. از کجا دانستی که پاهام را شفیره کردی؟! و من پاهام، بی خبر، زمین گیر چشم هات شد... پ.ن : من همه ی دنیا را به همه کس، آسان گرفته ام، الا تو را به خودم...! هوا ت ، نه از آن هوا هاست که تکه زغال نیم افروخته ای برای شعله ور شدن، برای زندگی به آن نیاز داشته باشد. یا از آن هوا ها که یکی را اجیر کنی بشناسدش و دم به دقیقه هی ، گزارش دهد... هوا ت، از آن هواهاست که جان هزار هزار کنده هیزم گر گرفته را در آن، می گیرد. هوا ت، تورنادو ست... و من یک obligate aerobe یا نه، هوا ت، «برداً سلاماً» ست... پ.ن : Some day, I'll at last cross your eyes, on a woody boat...!! زیبا را "گزل" تو را "سن" چشم را " گز" دست هات را سیب ، "آلما" می دانم! من اشک را "یاش" ماه را "آی" و تو را که عکس رخ ت افتاده بر آب ، "آی سو دا" می خوانم. من در حضور تو همه ی "ت" ها را "ط" نوشته ام و همه ی "گاف" ها را از مخرج ادا می کنم. پ.ن : تو اول ش نبودی ، آخرش را نمی دانم! همین وسط ها بود که نفس م به نفس هات گره خورد ، بی دلیل!! زردی من از تو سرخی تو از خودت... *** بلدی بسوزانی؟ بلدی نباشم؟ بلدی...؟! بلدی چشم های قندیل گرفته را آب کنی ، پیشانی های یخ زده را گرم؟! من تا آخرالزمان پیشانی ات را "ها" خواهم کرد ، تو دست هام را رها نکن...! سوی تو پر می کشم از دوری ت در آتشم... مولوی (با تصرف) * یا زلف یار!
دلخسته دیدمت در آوار خیس باران
وا مانده در تبی گنگ ناگه به من رسیدی
من خود شکسته از خود در فصل نا امیدی
در برکهء دو چشمت نه گریه و نه خنده
گم کرده راه شب را سرگشته چون پرنده
من ره به خلوت عشق هر گز نبرده بودم
پیدا نمیشدی تو شاید که مرده بودم
من با تو خو گرفتم از خنده ات شکفتم
چشم تو شاعرم بود تا این ترانه گفتم
در خلوت سرایم یک باره پر کشیدی
آن گاه ای پرنده بار دگر پریدی

این پست ، بقیه دارد...!
| Design By : Pichak |



